تبليغاتX
دهکده ی بی کسی


دهکده ی بی کسی

گرگها یه رسم جالبی دارن و اینه که توی شبهای سرد زمستونی که غذا گیر نمیاد و همشون گرسنن، دور هم

حلقه میزنن و زوزه می کشن. این کارو واسه این می کنن که اگه یکیشون از فرط گرسنگی از حال رفت، بقیه

سریع می ریزن سرش و می خورنش ... تو هفته ای که گذشت بهم یاد دادن اگه می تونی گرگ باش! اگر هم

نمی تونم حداقل زوزه رو بکشم که این گرگهای دور و برم نخورنم! خلاصه خیلی پر سر صدا شدم! از من حذر

کنید!!!

                                                    باید که تو یاد بگیری مثل همه آدمها شی ...

                         خوب بتونی دروغ بگی، عشقو تو نطفه بکشی ...

      این آدمها که میبینی ترانه زخمی می کنن ...

                                           بی قانونی قانونشون، دروغ میگن به تو، به من ...


عاشقانه هایت را بگو ای شاعر

و سپس خـــــــــفه شو! اينجا حتي ارزش يك نگاه را ندارد


 



+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

بیاد بیاور............ باور کن دست هیچ کداممان نبود، نه من و نه تو. این که می گویم دست هیچکدام منظورم این نیست که نفهمیدیم،که ندانستیم . اتفاقا" خوب فهمیدیم و خیلی هم خوب می دانستیم که به کدام سمت
می رویم و چه میکنیم اما باور کرده ام و تو هم باور کن که آن میل مبهم و حالا
دیگر از دید من مقدس خیلی از من و توی عادی و معمول و معقول و هر مانع با شعور دیگری قوی تر بود. .
اصلا" چرا باید فکر کنیم که در حالی غیر آن حال معقول تریم ؟! مگر می توان و یا اصلا" چگونه باید یقین داشت که وقت پوشیدن معمول تریم از زمانی که بیرون می آوریم ؟! آن خواست چیزی بود ورای آنکه بشود در مقابلش ایستاد و این دیگر کار و حکایت را خارج می کند
از چارچوب و عرف و هر آنچه که بخواهد جلد شعور بکشد بر ذات درونی انسان ! این ذات درونی انسان که
 می گویم همان است که وقت شنیدن صدای اذان روحش یک جور منقلب میشود و وقت گرسنگی معده اش جوردیگری و وقت خوابیدن همه جایش .
هم درونش و هم برونش ! حالا این چند روزه را نشستم خوب فکر کردم . الان .. یعنی همین چند روز کافی بود برایم تا مطمئن شوم کار درستی کرده ایم . نگرانی ها و شماتتها...

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

  

دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است . دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه . فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟ میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره . پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده . می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟ دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.


+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

آخه دارم از رفتن بدجوری گُر میگیرم ...

دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده ...

کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ... گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ... اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...

بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده گریه نکن برای من قسمت ما همینه ...

دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه ... این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ... گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ... برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من ...

                 

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

  

   نفس می کشم نبودنت رانیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی...
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم …
  هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده…
     خودم را به هزار راه میزنم امااااااااااا تو نمي فهمي .



ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

روزي را مي خواهم ...

اگر مي خواستي كاري برايم انجام بدي چه كاري مي كردي ؟

دوست داشتن را  توصيف كن

اگر كسي را دوست داشتي برايش ...

برايت فرقي دارد بخندم يا نخندم ?

د ...

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند! همدیگر را می کِشند ،
لذت می برند ، دود می کنند ، تمام می کنند و بعد از اندک زمانی ،
                                                 سیگاری دیگر

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

غواص گر اندیشه کند کام نهنگ .....هرگز نبرد دره گران مایه به چنگ

يه داداش بداخلاق ولي مهربون اما بازم بداخلاق * سخت گير * مقرراتي ديگه ديگه هر چي بگم بازم كمه

اومد برام يه شعر قشنگ گذاشت خوبه خوب شعر بالا رو بخونيد

آخه من به اين پسر چي بگم از دستش عاصي شدم تا يادم نرفته بگم يكي ديگه هستش كه اوه اوه بدتر از

اين يكي داداشمه

خلاشه هر وقت ميان يه نظر بدن بجا يه جمله ساده يه جمله سخته سخت  يا يه شعر ميگن كه كسي سر

در نياره اما ...

شما جاي من بوديد چه توضيح يا نصيحتي بهش مي دادين ؟ راحت باشيد اصلا نترسيد داداشم مهربونو انتقاد

پذيره البته بازم مي گم اصلا اصلا نترسيدااا من هستم جوابشو ميدم

ناگفته نمونه خودم برا اين شعر 2 تا نقاشي دارم كه بعدا عكسشونو ميندازم تا اين 2 تا بيان ياد بگيرن


 
باز باران

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من


+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

خط سرخ نه خط آبي نه خطه خطه ... بذار فكر كنم چيكارم داري ؟

آخه مي دونين 2 تا داداش دارم مثل يخ و آتيش خيليييييي دوسشون دارم با يادشون زندگي مي كنم .

تنها يه چيز هست كه كه ...

روزم مبارك راستي نمي خوايين بهم تبريك بگين .البته قبلش نوبت بگيريد .

منتظرتونم. 

يه سوال : اگه مي خواستيد به يه آدم دلشكسته و نا اميد هديه بدين چي مي دادين

(وجود ظاهري داشته باشه) 


+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |

پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .


برای زدن چمنها : 1000
برای تمیز کردن اتاق :10000
برای خرید از مغازه : 20000
برای نگهداری از بچه : 4000
برای بردن آشغال ها : 1000
برای گرفتن کارت صد آفرین : 2000
برای تمیز کردن حیات 3000

این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :


برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه
برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه
پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :
(( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))

+نوشته شده در ساعتتوسط باران | |